دو صندلی نشسته اند روبروی هم
صندلی صندلی
که هر چه فکر می کنم
نمی...
فقط
دو صندلی نشسته اند روبرو
که نیستی که هیچ!
که باد هم نگو!
بگو دو اضطراب!
از خانه بیرون می زنم و می دانم
یک روز دیگر باید این سایه را دنبال خود بکشم
- دوستی که تکلیفش را با من روشن نمی کند
روز می آید و
شب می رود
نمی دانم
لابد به من حق می دهی که بخواهم همیشه شب باشد
تو هم که آفتابی نمی شوی !
پسر شش ساله همسایه گفته است
اگر دخترها به بازی نگیرندش
عکسشان را لخت مادرزاد خواهد کشید!
- نگران نباش عزیز دلم
آنتونی دارد بلوف می زند
فقط نقاش ها قادرند
آدم را لخت مادرزاد بکشند
عکس را عصر همان روز
وقتی نشانمان داد به سختی
جلوی خنده خود را گرفتیم
و به یاد پیکاسو افتادیم
که گفته بود بچه ها نابغه اند
عکس را ایزابل
بهآتش شومینه سپرد
و گریه کنان به اتاقش رفت.
ما بازمانده شب را
کنار آتش نشستیم
و از زنانی یاد کردیم که پیکاسو
به گریه انداخته بود
"عباس صفاری"

بهانه ما برای آشتی
می تواند ترانه ای باشد
که در کوچه های زمستان همین چند سال پیش خواندیم
قرار به هم خورده مان می تواند باشد
بر نیمکت آخرین خداحافظی در پارک
کنار درختانی که از کار آدمی سر در نمی آورند
بهانه ما میتواند مثلاً
همین دلتنگی های نمی دانم از سر چه
همین بی خوابی ها
حالا سالهاست
هر چه می خوابم خوابم نمی برد و
هر چه نمی خوابم خواب تو را می بینم
بهانه ما اصلاً
تعریف آخرین خوابی که دیده ایم
می بینی
ما کمی سخت می گیریم
وگرنه آشتی که این حرف ها را ندارد
دارد!؟

هر چه می خواهی
روی همین خطوط پیشانی من بنویس
حالا قرار نیست که حتماً
منظومه ای باشد
چند سطر ساده
شعری که مجال سرودنش را داریم
اصلاً
تو شروع کن به نوشتن
بقیه اش با من
خدا را چه دیده ای
سر نوشت ما شاید
به همین سادگی رقم بخورد
من به سيبي خشنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه
من به يك آينه يك بستگي پاك قناعت دارم
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد
و نمي خندم اگر فلسفه اي ماه را نصف مي كند
من صداي پر بلدرچين را مي شناسم
رنگ هاي شكم هوبره را اثر پاي بز كوهي را
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد
سار كي مي آيد كبك كي مي خواند باز كي مي ميرد
ماه در خواب بيابان چيست
مرگ در ساقه خواهش
و تمشك لذت زير دندان هم آغوشي
زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند
زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است
زندگي بعد درخت است به چشم حشره
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
خبر رفتن موشك به فضا
لمس تنهايي ماه
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر
زندگي شستن يك بشقاب است
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است
زندگي مجذور آينه است
زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست
هر كجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فكر هوا عشق زمین مال من است
سهراب در ۱/۲/۱۳۵۹ از بین ما رفت
روحش شاد

با توام ، با تو كه دستت
دست دنيا ساز رنجه
با توام با تو كه بغضت
معني آواز رنجه
اگه يخ باد ستمگر
پي قتل عام برگه
اگه اين باغ برهنه
باغ تاراج تگرگه
اگه بي پناهي گل
رنگ بي پناهي ماست
دستتو بذار تو دستم وقت پيوند درختاست
رو تن سخت درختا
بنويس و دوباره بنويس
كه شكست يك شقايق
مرگ باغ ، مرگ باهار نيست
" ایرج جنتی عطایی"

درخت سیب باغچه
آدم را به یاد گناهان بدوی می اندازد
چه عشوه های درشتی
سرخ تر از این نمی شود
انگار
سیب را آفریده اند که آدم
با کسی بخورد
نیستی اما که!
می افتند
چه می دانستم
وگرنه اصلا چشم نمی گذاشتم
که دور رفته باشی و این قدر دیر برگردی
یا لااقل
چندان نمی شمردم که این همه سال
این همه سال!
راستی نگفتی کجا بودی
فکر می کردی از یادم می روی !؟
می بینی که
من هنوز کودک مانده ام
اما
دیگر از تو چشم بر نمی دارم
بازی دیگری بلد نیستی؟
پیشاپیش آعاز سال
۱۴۰۸۷ اهورایی
۷۰۳۰ میترایی
۳۷۴۶ زرتشتی
۲۵۶۷ آریایی
۱۳۸۷ خورشیدی
بر نوادگان جمشید و فرزندان کورش و داریوش فرخنده باد
با آرزوی سالی سراسر بهروزی برای همه دوستان خوبم
جاودان یاد دکتر محمد مصدق :
شرط اول هر قدم دانستن است، سپس خواستن و بعد توانستن
و ما می بایست در جهل بمانیم ، تا نتوانیم مراحل بعدی را طی کنیم .

روی بند
پروانه های روسری ات گریه می کنند
آنوقت این مردم
این مردم از من می خواهند
بوی آن موهای خرمایی را از یاد برده باشم
نمی فهمند
دوری از تو را نمی فهمند
همین پیراهنت را که میکنی اش و می آویزی اش به روی چوب رخت
چقدر غمگین است!
نمی دانند
نه نمی دانند
و گرنه من
فقط به حال خودم گریه می کردم
روی بخار شیشه می نویسی
" دوستت دارم "
و بعد پرده را می کشی
می روی سراغ درس و کتابت
و این سوی پنجره می مانم من
که تنهاییم را تا تولد شعر تازه قدم بزنم
باران می آید،
می دانم تو خواهی خوابید و
شیشه را بخار خواهد گرفت
"دوستت دارم" را هم!
و صبح که بیدار می شوی
از هول مشق های نا نوشته
فراموشم خواهی کرد
کاش فردا جمعه بود
کاش می توانستم مشق هایت را بنویسم
حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود
افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان دادند
و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند
" دکتر علی شریعتی"
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه نا پاکم گر ننشانم از ایمان خود ، چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک
"احمد شاملو"

وقتی نسیم صبحگاهان – مست –
گلهای باغ گیسوانت را افشاند و
پرپر کرد و
پرپرکرد و
پرپرکرد،
بر روی پیشانی
من نیز ، در آینه چشم تو می دیدم
پرواز روحم را
در آفاق پریشانی....

به خدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
دست عشق را از دامن دل دور باد !
می توان آیا به دل دستور داد ؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد ؟
موج را آیا توان فرمود ایست !
باد را فرمود : باید ایستاد ؟
آن که دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد
قیصر امین پور

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید!
او که به لطف و صفای خویش
گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
....
آن آتشی که در دل ما شعله می کشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود...
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکارهء رسوا نداده بود..
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
" هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما"
"فروغ فرخزاد"



